جمعه، 16 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 9:06 AM

کجا بودی وقتی برات شکستم * یخ زده بود شاخه گلم تو دستم

کجا بودی وقتی غریبی و درد * داشت منِ تنها رو دیوونه میکرد

کجا بودی وقتی که از پنجره * می پرسیدم این چندمین عابره؟

کجا بودی وقتی تو رو میخواستم * که دستات آروم بشینه تو دستم

کجا بودی وقتی که گریه کردم * از تو به آسمون گلایه کردم

کجا بودی وقتی کنار عکسات * شبا نشستم به هوای چشمات

کجا بودی تو لحظه ی نیازم * وقتی میخواستم دنیامو بسازم

کجا بودی ببینی من میسوزم * عین چشات سیاهه رنگ روزم

کجا بودی وقتی دیوونت بودم * وقتی که بی قرار شونت بودم

کجا بودی ببینی خستگیمو * آب شدن شمعای زندگیمو

| موضوع: عمومی |لینک مستقیم| نویسنده: mostafa yousefi(نظر بدهید.) 

جمعه، 16 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 9:02 AM
پایان خواب من ست

این فردا

دنیا من را در خواب خواهد دید...

| موضوع: عمومی |لینک مستقیم| نویسنده: mostafa yousefi(نظر بدهید.) 
جمعه، 16 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 9:01 AM

دستمال كاغذي به اشك گفت قطره قطره ات طلاست

 

يك كم از طلاي خود حراج مي كني

 

عاشقم با من ازدواج مي كني

 

اشك گفت : ازدواج اشك و دستمال كاغذي!

 

تو چقد ساده اي خوش خيال كاغذي !

 

توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي چرك مي شوي وتكه اي زباله مي شوي

 

پس برو بي خيال باش

 

عاشقي كجاست!

 

تو فقط دستمال باش

 

دستمال كاغذي دلش شكست گو شه اي كنار جعبه اش نشست

 

گريه كردو گريه كرد

 

درتن نازك و سفيدش دويد درخون درد

 

آخرش دستمال كاغذي مچاله شد

 

مثل تكه اي زباله شد

 

او ولي شبيه ديگران نشد

 

چرك و زشت مثل اين وان نشد

 

رفت اگرچه توي سطل اشغال

 

پاك بودوعاشق و زلال

 

اوبا تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت

 

چون او درميان قلب خود دانه هاي اشك داشت

 

| موضوع: عمومی |لینک مستقیم| نویسنده: mostafa yousefi نظرات 2 
جمعه، 16 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 8:57 AM
باران نمی شوم

که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد

تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.

ابر مي شوم

که از نگراني يک روز باراني

هر لحظه پنجره را بگشايي

و مرا در آسمان نگاه کني ....

| موضوع: عمومی |لینک مستقیم| نویسنده: mostafa yousefi(نظر بدهید.) 

جمعه، 16 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 8:55 AM

نه می شه باورت کنم. نه میشه از تو رد بشم. نه میشه خوب من بشی. نه میشه با تو بد بشم

 نه

دل دارم که بشکنی. نه جون دارم فدات کنم.نه پای موندن منی. نه میتونم رهات کنم.

 

نه میتونه تو خلوتش.دلم صدا کنه تورو.نه میتونم بگم بمون نه میتونم بگم برو.

 

کجا برم که عطر تو. نپیچه توی لحظه هام.قصه مو از کجا بگم، که پا نگیری تو صدام.

 

چه جوری ازتو بگذرم.تویی که معنی منی.تویی که ازمنی اگر، تیشه به ریشه میزنی.

نه ساده ای

نه خط خطی .نه دشمنی نه همنفس.نه با تو جای موندنه نه مونده جای پیش و پس.

 

نه می شه با تو باشمو،اسیر دست غم نشم.فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

| موضوع: عمومی |لینک مستقیم| نویسنده: mostafa yousefi(نظر بدهید.) 
جمعه، 16 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 8:52 AM
دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟ شمع گفت: خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد. خورشید گفت: همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد! شمع گفت: یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند خورشید به تمسخر گفت: آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟ شمع گفت: آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت: چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی! شمع لبخندی زد و گفت: من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم. خورشید گفت: تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟ شمع با چشمانی گریان گفت: من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید
| موضوع: عمومی |لینک مستقیم| نویسنده: mostafa yousefi(نظر بدهید.) 

جمعه، 16 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 8:51 AM

از میان ابرها ستاره ای چشمک زد

صدایش کردم !!!

آهای ستاره ؛ چیه،چرا چشمک می زنی ؟!

جلو آمد،لبخندی زد و باز دور شد.

صدایش کردم ؛برگرد ....

ماه را صدا کردم؛ گفتم :

ای ماه ، از شما درخواستی دارم.

گفت : بگو

گفتم : از ستاره بپرس برای چه می خندد ؟!!

گفت : باشد.

ماه چون به کنار ستاره رسید از او پرسید :

چرا می خندی ؟!!

ستاره درون گوش ماه چیزی گفت ؛

ماه شروع به خنده کرد.

ماه را صدا کردم ؛ برای چه می خندی ؟!!

چیزی نگفت !

ابر را صدا کردم .....

گفتم :

ای ابر،از ماه بپرس برای چه می خندد ؟!!

ابر رفت و از ماه پرسید برای چه می خندی ؟!!

ماه درون گوش ابر چیزی گفت :

ناگهان ابر شروع به گریه کرد ........

| موضوع: عمومی |لینک مستقیم| نویسنده: mostafa yousefi(نظر بدهید.) 

جمعه، 16 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 8:46 AM

خــــــــدایـــــم

خــدایــم آه ای خــدایــم صدایت میزنم بشنو صدایــم

شکنجــه گاهین دنیا جایــم به جرم زندگی این شد ســزایم

آه ای خدایم بشنو صدایم

مرا بگذار با این ماجرایم نمی پـرســم چرا این شد ســزایم

آه ای خدایم بشنو صدایــم

گلویم مانده از فریاد و فریاد ندارد کس از غم  مرگ صدا را

به بغض در نفس پیچیده سوگند به گلهای به خون غلتیده سوگند

به ماه در ســوگواره جاودانه که داغ نوجوانان دیده سوگند

خدایا حادثه در انتظار است به هر سو باد وحشی در گذار است

به فکر قطره آب لالــه ها باش که خواب گل به گل کابــوس خار است

خدایایم ای پناه لحظه هایــم صدایــت می زنــم با گریه هایم

صدایــت میزنم بشنو صدایــم بشنو صدایــم

الهی در شب قبرم بســوزان ولـــــی

من محتاج نامردان مگردان عطا کن دست بخشش همتــم رو

خجل از روی محتاج مگردان

الهی کــیفرم را می پذیرم که از تو ذات خود را پس بگیــرم

کمک کن تا که با ناحق نسازم برای عشق و آزادی بمیــرم

خدایـــم ای پناه لحظه هایم صــدایت میـزنم با گریه هایــم

صـــدایت می زنم بشنو صدایـــم . 

| موضوع: عمومی |لینک مستقیم| نویسنده: mostafa yousefi(نظر بدهید.)